تبليغاتX
دلگفته های من
دیدی ای دل که غم عشق دگر بار چه کرد؟!

سلام

1- جای همه دوستان خالی، امسال هم روز عرفه را طلاییه در کنار شهدا بودم.  (لینک پست مرتبط با این مورد :   طلاییه- سال گذشته  )

2- امروز ساعت 5 با قطار عازم تهران هستم و برای شنبه هم بلیط برگشت دارم.

3- برای اولین بار در عمر شاعرانگی ام، یک رباعی گفته ام که منتظر نقدتان است.


رباعی:


صد بار غزل خواندم و کردید نگاه
هی مسخره کردید مرا راه به راه
از دست شما رو به رباعی کردم
لا حول و لا قوه الا بالله........!!!



                                                               88/9/1

                                                              سید محمد مهدی شفیعی



منتظر نقد و نظر دوستان هستم.
التماس دعا
نوشته شده توسط سید محمد مهدی در ساعت 13:27 | لینک  | 

سلام

دومین غزلم در فضای حوزه (مربوط به مهرماه) و در فضای شعری متفاوت:


 

باز یاد خاطرات، خاطرات بی نظیر

خنده های سر به مهر،گریه های سر به زیر

روزهای مثل شب، شام های تا سحر

ابرهای تا بهار، دشت های تا کویر

شب نشینی سکوت، اعتکاف با لحاف

پیرهای نوجوان، با جوانه های پیر

هر دقیقه میکِشی، یک طرف دل مرا

گاه شیمی و حساب، گاه فقه و صرف میر *

بین من و تو و ما، گیج مانده ام هنوز

گاه جای من تویی، گاه جای ما ضمیر

گیج کرده ای مرا، با نگاه مبهمت

گاه گفته ای بمان، گاه گفته ای بمیر!

در تناقض خودی، یا مرا گرفته ای؟!

گاه میشوی بشیر، گاه میشوی نذیر

هرچه میکنم تلاش، از تو بگذرم دمی

دل نمیکَنَم ز تو ، آی عشق بی نظیر!!!


 

* اشاره به دروس دوره دبیرستان (قبلا) و دروس حوزوی (در حال حاضر). 

 

منتظر نظرات همه دوستان هستم.

راستی به خاطر حضور کمرنگم باید من رو ببخشید!!!

 

التماس دعا

 

 

نوشته شده توسط سید محمد مهدی در ساعت 20:42 | لینک  | 


بسم الله

سلام خدمت همه دوستان

برای این مطلب طاقت و حوصله مقدمه نوشتن ندارم!!! میرم سر اصل موضوع:

من طلبه شدم. طبق قانون حوزه های اهواز: 1-نمیتونم هم زمان با حوزه درس دانشگاهی هم بخونم.  2-باید 24 ساعته (به جز 5شنبه بعد از ظهر تا شنبه ساعت 6/30 صبح) در حوزه باشم و کلاس ها هم صبح (تا ظهر) ، بعد از ظهر و یک کلاس هم ساعت 8/30 شب برقرارند.

بنابراین: با این که امسال دانشگاه و رشته مورد علاقه ام رو قبول شدم اما نتونستم ثبت نام و شروع به تحصیل کنم و این برام خیلی ناراحت کننده بود.

روزهای اول سال تحصیلی خیلی تو خودم بودم و از این قضیه دلگیر بودم، البته الان هم هستم اما.... الخیر فی ما وقع!!! خودم رو با این حرفا آروم میکنم.

دیروز از دانشکده علوم حدیث تهران تماس گرفتن و پرسیدند ه: شما قصد ثبت نام ندارید؟!

داغم تازه شد!!!!!!

به هر حال قسمت این بوده که امسال فقط طلبگی بکنم و اون هم 24 ساعته!

مدت زیادیه که کلاس های رانندگیم تمام شده اما هنوز فرصت نمیکنم که برم و امتحان آیین نامه و شهری بدم.

موتورم خرابه و مدتهاست که فرصت نمیکنم برای تعمیر ببرمش؛ و.....

تقریبا به جز روزی 4/30 ساعت خواب و 2 ساعت برای ناهار و نمازهای روزانه وقت دیگه ای ندارم، البته هم حجره ای ها بیشتر میخوابن اما من مطالعه خودم رو هم کنار نگذاشتم و نمیتونم به کتابهای درسی اکتفا کنم و معمولا خیلی دیر میخوابم. (الان یکی دو تا کتاب غیر درسی برا خوندن دستمه که واقعا به موضوعشون علاقه دارم و لذت میبرم.)

کلاس ها از ساعت 6/45 صبح شروع میشن. تقریبا تمام طول روز برنامه ریزی شده برای مطالعه ها و مباحثه ها و ....


همون روزهای اول از ناراحتی از دست دادن دانشگاه، سر کلاس نحو (استاد: حاج آقای حسن زاده) چند بیت شعر گفتم که در ادامه میخونیدش:


                                        

یازده جرعه غربت


بشکست در محصور ماندن ها غرورم

من ماهی جا مانده در تنگ بلورم

من غایبم، در اوج جایم مانده خالی

مشتاق لمس لحظه ی سبز حضورم

هر شب سرودم غربتم را یازده بیت

شد عاقبت تسبیح من سنگ صبورم

از دست دادم روز را در ظلمتی گنگ

دیوانه ی یک لحظه استفهام نورم

ای کاش امشب نگذرم از خلسه ی عشق

ای کاش بی پایان شود امشب عبورم

(( آخر دلم با سربلندی می گذارد

سنگ تمام عشق را بر خاک گورم))*



پ.ن:  * وامی از زنده یاد، استاد قیصر امین پور .

پ.ن 2: به خاطر حضور کم و کم سعادتی در پاسخ  به نظرات دوستان، بنده رو ببخشید. این یک روز و نیم در هفته رو هم باید به کارهای شخصی و مطالعه و مرور دروس طول هفته بپردازم. اما سعی میکنم گاهی سر بزنم.


التماس دعا

نوشته شده توسط سید محمد مهدی در ساعت 14:37 | لینک  | 

بسم رب الرمضان

سلام خدمت دوستان

مدتی بود که به جز شعر چیزی ننوشته بودم.

امشب همه چیز دست به دست هم داد تا کمی از خودم بنویسم و کمی هم(با عرض شرمندگی) دوباره شعر!!!

مدتهاست تصمیم داشتم تا بعد از گرفتن دیپلم و گذراندن پیش دانشگاهی در رشته ریاضی فیزیک، پا به عرصه طلبگی بگذارم و به امید خدا افتخار سربازی(از نظر من نوکری) حضرت ولیعصر(عج) را دارا شوم.

بعد از اتمام پیش دانشگاهی و پشت سر گذاشتن امتحانات در آزمون سراسری حوزه شرکت کردم و با نمره خوبی پذیرفته شدم.

بحمدالله مصاحبه را هم گذراندم و با موفقیت پشت سر گذاشتم.

اما کنکور را هم دادم (فقط سراسری) تا خودم را محکی زده باشم و البته علاقه داشتم تا در صورت ممکن در رشته ای مرتبط و متناسب با علوم حوزوی، تحصیل دانشگاهی ام را هم ادامه بدهم.

البته سرمایه گذاری برای کنکور نکرده بودم و در ابتدا قصد ادامه تحصیل دانشگاهی را (فعلا) نداشتم. اما به هر حال گفتم که: سنگ مفت، گنجشک مفت!  میزنیم و..... الخیر فی ما وقع

نتایج آمد و مجاز به تمام انتخابها (روزانه و شبانه و...) شدم. البته رتبه ام دلچسب نبود.

با عده ای از رفقا مشهد بودم که وقت انتخاب رشته شد و من هم روز آخر مهلت انتخاب، عجله ای و بدون مشورت 8 تا رشته مجازی (برای این که بتونم کنار حوزه بخونم نمیشد حضوری انتخاب کنم.) انتخاب کردم.

اولین و دومین رشته را با آگاهی کامل و علاقه در راستای دروس حوزه زدم که اولین رشته، رشته علوم حدیث دانشکده علوم حدیث تهران بود که معتبرترین دانشکده مجازی کشور هم هست.

امشب (دیشب) تا اذان گفتند، نماز خواندم و بدون خوردن افطار به سمت سالن فوتسال که با دوستان قرار داشتیم راهی شدم.

از سالن که بیرون آمدم یکی از دوستان زنگ زد و سراغ از نتیجه ام گرفت.

من هم از همه جا بی خبر تازه فهمیدم که نتایج رو زدند روی سایت سنجش.

تا رسیدم منزل ساعت حدود 12:30 بود که به اینترنت وصل شدم و در حالی که حداقل به قبولی رشته اولم امیدی نداشتم، با قبولی همین رشته در صفحه مربوط به نتیجه خودم مواجه شدم.

باورم نمیشد، دو سه بار مجددا وارد سایت شدم. اما هر کار کردم نمیشد که قبول نشم.

این بود که بعد از ورود به حوزه (به عنوان اصل) حالا موفق به ورود به دانشگاه (به عنوان فرع)  هم شدم. (البته دانشکده علوم حدیث هم مصاحبه داره که هنوز ندادم.)

البته بیشتر از این خوشحالم که هر دو در راستای هم هستند و امیدوارم به برکت این ماه عزیز خداوند مقدمات تحصیل و کمال رو در سال تحصیلی جدید بیش از پیش، برایم فراهم کند.


و این هم یک شعر از سلسله اشعار دست و پا شکسته بنده (به ضمیمه یک بیت برای امشب در پی نوشت مطلب):


((سوره عشق))


شدست ماه گرفتار خط و خال امشب

رسیده است به ((یک)) حد احتمال امشب*

نگاه خسته من در نگاه روشن توست

و عشق من که جوابیست بی سوال امشب

ببین که چشم نگاهم نمیزند پلکی

میان حادثه غرق است بی مجال امشب

چقدر لیلی و مجنون میان من تا توست

که عشق رد شده از مرز هر محال امشب

هزار آینه در بین ماست، تو در تو

هزار آیه ی پیوسته و زلال امشب_

هزار آیه ی عاشق به سینه نازل شد

و وحی شد به دلم سوره ی وصال امشب

بدون واژه ترین سوره، سوره ی عشق است

که در فصاحت دل هست بی مثال امشب

تغزل آمده امشب به طبع آینه ها

که چشم مست تو بگذشت از خیال امشب


سید محمد مهدی شفیعی             

            مرداد ماه 1388                   




پ.ن: 1- بیت ضمیمه غزل برای امشب (مرتبط با مطلب قبل از شعر):

نماز و سالن و کنکور، شب، شب عشق است**

به قرعه ی دل من بود، اصل حال امشب


* حد (limit) مبحثی است در ریاضی. احتمال هم همینطور که البته احتمال هیچ ربطی به حد ندارد. در احتمال بیشرین عدد ممکن برای احتمال وقوع یک حادثه ((یک)) است که برابر با صد درصد است.


** این سه موضوع که امشب به طور اتفاقی پشت سر هم اتفاق افتاد، مصداق کوچکی از نصیحت مهم حضرت آیت الله العظمی بهجت(ره) برای جوانان بود که فرمودند:

جوان ها! شما را سفارش میکنم به ۳ چیز:  تحصیل، تهذیب، ورزش !!!


منتظر نظرات و نقدهای دوستان هستم.

انشاالله در این شبها بنده رو از دعا فراموش نکنید تا به یاری خدا در این راه موفق باشم.

التماس دعا

نوشته شده توسط سید محمد مهدی در ساعت 5:51 | لینک  | 

سلام

اگرچه یکی دو غزل جدید هم دارم اما.....


تقدیم به: دنیا

....ای کاش لبخند تو را باور نمیکردم

شوق لبت را بی سبب در سر نمیکردم

در باغ قلبم کاش عشقت گل نمیکرد

تا غنچه ها را یک به یک پر پر نمیکردم

ای کاش هیزم های عمرم را همان روز

با شعله ات بیهوده خاکستر نمیکردم

عمری دگر باقی نمانده، پای رفتن نیست

ای کاش لبخند تو را باور نمیکردم....




 دوبیتی :

دل، نیمه شب سجاده را در می نوردد

در جستجویت جاده را در می نوردد

دیگر ندارد نای، حتی نای گریه

این دل که بغضی ساده را در می نوردد.




سید محمد مهدی شفیعی             




نوشته شده توسط سید محمد مهدی در ساعت 18:17 | لینک  | 

سلام

این بار یک غزل کوتاه، تقدیم به حضرت موعود(عج) :


دوباره یاد تو افتادم و وضو کردم

و باز با دل خود از تو گفتگو کردم

تمام آینه های شکسته ی دل را

برای یافتنت خوب زیر و رو کردم

میان کوچه و پس کوچه های شهر خیال

پی شمیم حضور تو جستجو کردم

چقدر گم شده ام بین این خیال غریب

فقط تو را و فقط با خود آرزو کردم


سید محمد مهدی شفیعی             

2/2/1388                       


منتظر نظرات انتقادهای همه دوستان هستم.

نوشته شده توسط سید محمد مهدی در ساعت 19:8 | لینک  | 

سلام

دوستان عزیز

از میهمانی سه روزه برگشتم.

سه روز میهمان بودم و از خجالت جرات نکردم در چشم میزبانم نگاه کنم.

اما به او سلام کردم. با او سخن گفتم. یادتان هم بودم. سه روز معتکف خال لب دوست بودم و امروز....   (دلتنگم!)

وبلاگ جدیدی ساختم به نام سپیدانه تا حرف های جدیدی بزنم.

منتظر قدومتان هستم.

 

نوشته شده توسط سید محمد مهدی در ساعت 14:48 | لینک 

سلام دوستان

امروز پنجشنبه است و من برای بار دوم با یک شعر (اگه بشه اسمش رو شعر گذاشت) از خودم اومدم.

این هم شعر این حقیر:


نامت چو باز زمزمه شد بر زبان من

آتش گرفت و سوخت زبان در دهان من

تا دل دوباره کرد تمنا ز من تو را

از نو شکفت غنچه طبع روان من

در سینه بزم شعر برایت به پا شد و

فعال گشته سینه آتشفشان من

فواره زد چو آتش مهرت ز سینه ام

افتاد شعله شعله آتش عشقت به جان من

دیشب دل از ستاره سراغ تو را گرفت

ای ماهتاب گمشده در آسمان من

.......................................

........................................*

در انتهای هر غزلم گریه میشود

تکرار تلخ حادثه ی ناگهان من

 

سید محمد مهدی شفیعی      

25/2/1388               



پ. ن : *در اواسط گفتن این شعر با یکی از دوستان عزیزم تلفنی صحبت میکردم و ایشون نظری دادن که معنی اون بطور کلی این بود که باید ابیات خیلی ساده و همه فهم باشه. و من همون موقع یک بیت گفتم که زیادی ساده از آب در اومد و جالب شد اما چون با وقار و فضای کلی شعر سازگار نبود، اون بیت رو برداشتم اما حالا در پی نوشت اون رو مینویسم تا از شعر جداش نکنم. اون بیت این بود:

سر میکشم به یاد تو من چای تلخ را

عشقت چرا که حل شده در استکان من!


1-راجع به بیت آخر این شعر هم حرف و حدیث و اختلاف نظر زیاد بود و دوستان یا خیلی ازش استقبال کردن و یا گفتن که از بقیه ابیات ضعیف تره.  خوشحال میشم شما هم با نظراتتون کمکم کنید.

منتظر نظرات همه دوستان هستم.



نوشته شده توسط سید محمد مهدی در ساعت 19:33 | لینک  | 

سلام

دوستان ببخشید که این روزها فرصت سر زدن و نوشتن و شعر گذاشتن نمیکنم.

فقط اومدم که بگم به لینک زیر یه سری بزنید:

نامه سر گشاده به رهبر معظم انقلاب پس از نماز جمعه با شکوه هفته گذشته

التماس دعا

 

نوشته شده توسط سید محمد مهدی در ساعت 21:56 | لینک  | 

سلام دوستان
امروز روز جمعه است و متعلق به حضرت صاحب الزمان (روحي لتراب مقدمه الفدا)
امروز براي اولين بار ميخوام به تشويق برادر گرامي و دوست عزيزم، سيد حميد برقعي يکي از اشعار خودم رو بنويسم.
اين شعر مربوط به روز جمعه هفته گذشته است و تقديم به محضر حضرت وليعصر (عج) .
البته قبل از این که بنویسمش باید بگم که راجع بهش با هم استانی عزیزم، آقا مرتضی حیدری آل کثیر تلفنی صحبت کردم و ایشون دو مورد غلط گرفتن که نقدشون بسیار برام خوشحال کننده بود اما متاسفانه دقیقا نقاطی بود که برام خیلی سخت بود که درستشون بکنم.

خلاصه باید بگم که اولا: تشکر ویژه میکنم از این دو دوست و برادر عزیزم، آقا سید حمید برقعی و آقا مرتضی حیدری آل کثیر.

ثانیا: پیشاپیش بنده ی تازه کار رو به خاطر ضعف فراوان شعر ببخشید.

ثالثا: منتظر نقدهای شما دوستان عزیزم هستم و خوشحال میشم که استفاده بکنم (لطفا رحم نکنید).

رابعا: آنان که خاک را به نظر کیمیا کنند      آیا بود که گوشه چشمی به ما کنند؟؟!!

خامسا: باز هم دوبیت دیگه از حافظ:

به جان پیر خرابات و حق صحبت او             که نیست در سر من جز هوای خدمت او

بهشت اگر چه نه جای گناهکاران است        بیار باده که مستظهرم به همت او....!!!

 

این هم شعر حقیر این حقیر:

غروب جمعه شد دوباره بغض آسمان شکست

بهار غنچه های نو شکفته در خزان شکست

غروب جمعه آمد و نیامدی ز کعبه تو

دوباره در صدای کعبه وسعت اذان شکست

تو وارث زمینی و زمان به انتظار توست

بیا که زیر بار غصه قامت زمان شکست

امید پیرهایمان دوباره نا امید شد

و مثل قلب پیرها، غرور هر جوان شکست

دوباره کشتی دلم غریق در سراب شد

و گردباد غم وزید و باز بادبان شکست

دوباره آمدم شبانه با تو درد دل کنم

که بغض کهنه ام امان نداد و بی امان شکست!

 

جمعه  ۴/2/1388              

اهواز                     

 

منتظر نظرات و انتقادهای دوستان هستم.

التماس دعا


اصلاحیه: سلام. به علت انتقادهای سازنده دوستان و اساتیدم، بنده مصرع دوم بیت پنجم رو از  "و با هجوم گردباد، دوباره بادبان شکست"  به   "و گردباد غم وزید و باز بادبان شکست" تغییر دادم.

به خاطر این اصلاح باید از استاد گرامی جناب آقای حامدی که کمک زیادی به من کردند و از سایر دوستان و منتقدین که به بنده لطف داشتند تشکر کنم.

آقای حامدی پیشنهاد کردند که:  " و گردباد غم رسید و باز بادبان شکست" که بنده با یک تغییر کوچک کلمه  "رسید"  را به  "وزید"  تغییر دادم.

نوشته شده توسط سید محمد مهدی در ساعت 16:55 | لینک  |